آفتابِ بی جون پاییزی برپهنای درختان و زمین پارک می تابید . قسمت های آخر رمانِ صوتی هزار خورشید تابان را گوش می دادم و در حالی که نگاهم روی زنان و مادران مختلفی که در محوطه ی پارک هر یک به کاری مشغول بودند ؛خیره مانده بود ، در ذهن چاقی و لاغری و لباس های اونها رو برانداز می کردم . به شلوار گشاد اون یکی . شلوار تنگ و چسبون این یکی . موهای لخت و هایلات دیگری . شلوار صدتا چین خورده اون که سه تا بچه داشت !
رنگ بندی لباس هاشون . شکم برجسته اونی که بچه اش تو کالسکه بود . می می های بزرگ اون مادر بزرگه که لباس سبز سیدی پوشیده بود .
آقایی با دو دختر یکی حدود 14 سال که سندرم داوون داشت و دیگری حدود 9 ساله ، وارد محوطه بازی بچه ها شد.دختر کوچیکه پیراهنی بلند تا زیر زانو به همراه شلوار جین برتن داشت که تیپش به تیپ بچه های دهه 50 میخورد. کفش کتونی و چارقد گلداری که سفت روی سرش گره خورده بود . دختری که بزرگتر بود و معلولیت داشت یک ژاکت پود انداخته ی راه راه سرمه ای و شلوار گشاد پارچه ای پوشیده بود . اونی که بزرگتر بود روی تاب کناری نشست و کوچکتره رفت اون سمت روی تاب دیگری سوار شد . پدرشون مردی بود سبیلی با پوستی زرد و رنگ پریده و آبله گون . شلوار پارچه ای راسته ای برتن داشت با یک اورکت کهنه ی پاییزی . پدره بین تاب دو دختر در تردد بود . یکجا به خودم اومدم و متوجه این مساله شدم که دیر شده بود. خواستم به آقاهه بگم بیا دختر کوچیکه ات رو سوار تابی کن که دختر من نشسته تا راحت تر هر دو نفر را مدیریت کنی اما دیدم دختر کوچیکه از تاب پایین اومد و رفت سرسره سوار شد. کمی که گذشت باباهه اومد به بزرگتره گفت : هوا سرد شده بیا برگردیم خونه . دختره از تاب بیرون اومد .ابداً فکر نمی کردم قدرت تشخیص این رو نداره که جلوی تاب نیاد. زرتی اومد جلوی تابی که من با شدت در هوا تکون میدادم . آنا با جفت پا رفت توی صورت دختر و دختر نقش بر زمین شد . تاب رو نگه داشتم و از مرد عذرخواهی کردم . او از من عذرخواهی کرد . پرسیدم : حال دخترتون خوبه ؟ دختره گریه می کرد . باباهه گفت : چیزی نیست . آنا با صدای بلند هار هار به درد دختر بیچاره می خندید
Download angry 4. چندین و چند بار که این اتفاق افتاده بهش گفتم به درد بقیه نخند کار درستی نیست. اما او هر بار صداش رو میندازه رو سرش و هار هار هار از ته دل می خنده .
کلی خجالت می کشم بابت نفهمیش !
Download angry 3
اونا که رفتن، باطری سمعکم تمام شد و همه جا رو سکوووووووووووت مطلقی فرا گرفت . به آنا گفتم بیا بریم . راضی نبود برگردیم . گفتم بیا بریم عوضش فردا بیشتر می مونیم . اومد . به خونه که برگشتیم زنه یک قابلمه شلغم که از ساعت 11 صبح رو اجاق گذاشته بود بهم نشون داد و گفت : دارم میرم نون بگیرم . دوست داشتی شلغم بخور . در دل گفتم من غلط بکنم اینو بخورم . شلغم ها رنگشون به قهوه ای زشتی گراییده بود و اونقدر جوشیده بود که کلی آب به درون بافتش کشیده شده بود . ما تو خونمون شلغم رو برش گرد میزدیم . بعد که با مقداری آب می جوشید و نرم میشد و رنگش همچنان سفید و روشن بود سرو می کردیم. در بشقاب می کشیدیم و روش نمک و فلفل سیاه میزدیم و می خوردیم . اما این زنه همه چیزش یه جور دیگه است . خودش و پسرش هم کلی ادعا دارن !!!امشب تهیه شام با منه . میخوام بهشون کالاجوش بدم . خودشون درخواست کردن .